همه ما، بارها و بارها با چهره زشت و آزاردهنده فقر برخورد كرديم. چه اون زماني كه در طول زندگيمون و به هنگام خواستن چيزي جهت ادامه زندگي با مشكل مواجه شديم و چه در زندگي اطرافيانمون.
ميگن فقر بزرگترين دشمن ايمانه و به گفته پيامبر، (زماني كه فقر از درب خانهاي داخل ميشه، ايمان از درب ديگر بيرون خواهد رفت.)
فقر، نداري و ناتواني، خيليها رو هم ميبينيم چه آشنا و از اطرافيانمون باشه و چه در كوچه و خيابون.
از يك هفته پيش قرار بود با يكي از دوستام (شهرام) و پدرش كه براي كمك به يه خانواده هر چند وقت ميرفتن اونجا برم و من توي نصب كولري كه براي اون خانواده گرفته بودن، به شهرام كمك كنم. خود شهرام قبلا توي كار نصب كولر و كانالكشي بود ولي الان مسئول تاسيسات يه كارخونه توي كرج هستش.
البته چندين بار هم با شهرام و پدرش براي كمك به همراه اونارفته بودم.
اونا چند نفر هستند كه هر ماه يه مبلغي رو به عنوان كمك ميدن و معمولا پدر شهرام براي خانوادههاي مورد نظر لوازم ميگيره و ميبره.
رفتيم به سمت ... پدر شهرام براشون يه كولر گرفته بود و دو تيكه كابينت و يه مقدار چيز ديگه كه توي كارتون گذاشته بود. وقتي وارد خونشون شديم اصلا قابل سكونت نبود يعني اصلا شبيه خونههاي مرتبي كه توي فيلمها و سريالها از تلويزيونمون پخش ميشه و يا توي مجلات و روزنامهها عكسشون چاپ ميشه نبود.
2 تا دختر بچه حدود 7 و 10 سال بود و يه پسر حدودا 14 ساله، پدر خونه هم كه يه گوشه خوابيده بود يه خانومي با يه چادر مشكي رنگ و رو رفته برامون چايي آورد.
يه فرش رنگ و رو رفته كه تار و پودش معلوم بود وسط اطاق بود كه با اومدن ما يه پتو كه يه طرفش هم سوخته بود براي نشستنمون انداختن روي فرش و يه پنكه داغون هم مثلا فضاي اونجا رو خنك ميكرد. براي نصب كولر بايد ميرفتيم پشت بوم كه يه نردبون توي آشپزخونه گذاشته بودن و بايد از اونجا ميرفتيم بالا، توي آشپزخونه به جاي كابينت، جعبههاي ميوه رو گذاشته بودن روي هم و ظرفهاشون رو توي اون چيده بودن.
موقع نصب كولر شهرام بهم گفت كه پدر خانواده سنگ كار ساختمون بوده يه روز موقع كار از داربست ميفته پايين و پاهاش رو از دست ميده و زمين گير ميشه، زن خونه با اجاره يه دكه روزنامه فروشي توي...خرج خونه رو در مياورده كه بعد از 2 سال ديگه دكه روزنامه فروشي رو بهش اجاره نميدن جايي كار گيرش بعد از يه مدتي شبها با پسرش ميرن توي خيابونا وكاغذ و پلاستيك رو از زبالهها جدا ميكردن و ميفروختن كه يه شب پدر شهرام اونا رو ميبينه، به بهونه اينكه كلي روزنامه باطله داره سر صحبت رو باهاشون باز ميكنه و زندگيشون رو جويا ميشه و از اون وقت بهشون كمك ميكنه.
حدود 3 ساعت اونجا بوديم. بعد از نصب كولر و كابينت از اونجا اومديم به سمت خونه توي راه فكر كردم جشن نيكوكاري هست ولي چقدر لذت بخشه كه آدم خودش اين كمكها رو مستقيما بده و اگه كاري براي اين جور آدما از دستش بر مياد خودش مستقيما انجام بده .
يه روز ديگه هم اينجوري گذشت.
راستي تا به حال شده كه شما مستقيما به خانوادهاي فقير و نيازمند كمك كرده باشيد؟
امروز براي انجام كاري ميخواستم برم سمت چهارراه پارك وي، از ميدون وليعصر سوار تاكسي شدم، نرسيده به ونك يه آقاي نسبتا مسني خواست پياده بشه و 150 تومن داد به راننده و راننده هم گفت پدر جان 200 تومان ميشه.
مسافر گفت جلوي پارك ساعي سوار شدم، كرايش 150 تومن هستش. راننده گفت كرايه مسير مشخصه. خلاصه مسافره با كلي غر زدن 200 تومن داد و در رو محكم بست و چند تا بد و بيراه نثار راننده كرد راننده تاكسي هم گفت خودتي از بس توي آفتاب واستادي مغزت قاطي كرده و گازش رو گرفت و رفت.
وقتي به پارك رسيدم پياده شدم، ديدم جمعيت جمع شدن و دارن دعواي 3 تا پسر جوون رو با هم نگاه ميكنن، مردم رفتن جلو و اونا رو از هم جدا كردن ولي هينجور به هم مشت و لگد ميانداختن و فححش ميدادن.
به در شركتي كه كار داشتم رسيدم و ديدم اونجا هم شلوغه كه نگو سر جاي پارك دو نفر دارن با هم جر و بحث ميكنن و جفتشون هم ميگفتن كه من اول رسيدم و جاي پارك مال منه!
كارم رو انجام دادم و برگشتم شركت، داشتم روزنامه همشهری رو ميخوندم ديدم توي يكي از صفحاتش كاريكاتوري كشيده و زيرش نوشته ( در تابستان درصد نزاعها بالاتر ميرود)
يه خورده فكر كردم ديدم راست ميگه مثلا:
وقتي سوار متروي شلوغ و خيلي گرمه ميشي موقع پياده شدن چون با هل دادن پياده ميشي امكان داره آمپر آدم بره بالا (البته چند سالي هستش كه مسئولان مترو ميگن سال آينده كولر نصب ميكنيم و تعداد واگنها بيشتر ميشه اما كدوم سال آينده معلوم نيست؟) يا وقتي توي آفتاب داغ منتظر تاكسي هستي و اكثرشون دنبال دربستي هستن بعد از كلي معطلي يه تاكسي داغون گيرت مياد و جلو كنار يه مسافر ديگه سوار ميشي و موقع پياده شدن كرايه رو به نرخ تاكسي متر برات حساب ميكنه وقتي اعتراض ميكني كه اگه قيمت تاكسي متره چرا جلو دو نفر سوار ميكني، يه حرفي بهت ميزنه كه امكان داره دوباره آمپرت بره بالا (البته اداره تاكسي راني 6 ماه عقب هستش چون كرايهها رو شش ماه بعد از گذشت سال تعيين ميكنه اونم كه هركي هرچي دلش بخواد ميگيره و اكثر تاكسيمترا هم دمور هستش!) و يا وقتي مياي از ميدون ميوه و تره بار شهرداري ميوه بخري ميگي يك كيلو ولي اون 2 يا 3 كيلو برات ميكشه وقتي هم كه مياي خونه ميبيني نصفيش خرابه اونوقته كه بازم آمپرت ميره بالا (البته اگه بيري دفتر ميدون و بگي اونا هم اسم غرفه رو ازت ميپرسن و ميگن حتما رسيدگي ميشه حتما!!) و يا ميخواي بري خلاصي از گرما دوش بگيري، ميبيني كه آب كم كم مياد و بيشتر رسوب آبه كه از توي دوش روي سرت ميريزه اونوقته كه يخ كردي و آمپرت واقعا ميره بالا (البته آب تهران يكي از بهترين آبهاي تصفيه شده هستش!) يا ميري گوشت و مرغ بخري ميبيني كه قيمتا ......
چند وقت پيش توي روزنامه همشهري يه آماري از كودكان جهان رو نوشته بود. بعد از خوندن، چند تا سايت رفتم تا يه نگاهي به آمارهاي ديگه بكنم. مطالب و آمارهايي رو كه ديدم بعد از ترتيب يه جا جمع كردم و گذاشتم تا شما هم ببنيد.
بيش از ۱ ميليارد كودك و نوجوان در سراسر جهان در فقر به سر ميبرند.
بيش از ۶۴۰ ميليون كودك در سراسر جهان محل اسكان مناسبى ندارند.
بيش از ۵۰۰ ميليون كودك حمام و دستشويى ندارند و ۴۰ ميليون كودك نيز از آب پاكيزه محرومند و از هر پنج كودك و نوجواني كه در كشورهاي فقير جهان زندگي ميكنند يكي به آب آشاميدني سالم دسترسي ندارد.
بيش از سه ميليون نفر در سال ۲۰۰۴ بر اثر بيمارى ايدز جان خود را از دست دادند كه در اين ميان نيم ميليون كودك زير ۱۸ سال بودند.
بيش از 2 ميليون کودک زير ۱۵ سال در سراسر جهان به ويروس ايدز مبتلا هستند.
بيش از دوميليون كودك ايدزي در سراسر جهان با مشكل عدم دسترسي به دارو مواجهند.
بيش از ۱۵ ميليون كودك پدر و يا مادرشان بر اثر ايدز درگذشتهاند.
بيش از چهار ميليون كودك در سال ۲۰۰۳ در كشورهاي آفريقايي هم پدر و هم مادر خود را بر اثر بيماري ايدز از دست دادهاند.
بيش از ۱۲۰ ميليون كودك در سراسر دنيا در سنين دبستان هستند كه توانايى رفتن به مدرسه ندارند.
بيش ۳ ميليون کودک و نوجوان زير ۱۸سال سالانه در جهان خريد و فروش ميشوند.
بيش از ۱ ميليون و ۲۰۰ هزار كودك هر ساله قاچاق مى شوند.
بيش از۲ ميليون كودك به صنعت فساد جنسى، بالاجبار وارد مى شوند.
بيش از ۳۵۲ ميليون كودك و نوجوان در جهان در سنين بين پنج تا هفده سال، كار ميكنند.
بيش از ۲۰۰ ميليون كودك كار در سراسر دنيا وجود دارد كه بيشتر اين جمعيت را دختران زير ۱۶ سال تشكيل مى دهند.
بيش از ۱۸۰ ميليون كودك در سراسر جهان در شرايطي برده وار مجبور به كارهايي طاقت فرسا مانند كار در معادن، تكدي گري، تن فروشي و يا به ديگر كارهاي غيرقانوني مجبور ميشوند.
بيش از ۱/۲ ميليون كودك در اثر اسهال و عفونت هاى ريوى جان ميسپارند و تقريباً به همين تعداد در نتيجه اسهال فوت مى كنند.
بيش از ۱ ميليون كودك، فقط در۸ كشور جنوب شرقي آسيا از قربانيان جنسي هستند.
بيش از ۳۰۰هزار كودك بيسرپرست روسپي در تايلند وجود دارد كه نزديك به نيمي از آنها به ويروس ايدز مبتلا شدهاند.
بيش از سيصد ميليون كودك در جهان از گرسنگى دائمى رنج مىبرند كه از ميان آنان تقريباً يكصد وهفتاد ميليون بدون آنكه ناشتايى خود را ميل كنند به مدرسه مىروند كه در طول روز هم هيچگونه غذايى تناول نمىكنند در عين حال حدود 130 مليون كودك ديگر حتى به مدرسه هم نمىروند.
حدود ۳۰ هزار دختر و پسر نوجوان هرروز از بيماريهايي ميميرند كه با هزينه كمي قابل مداوا است.
حدود ۱۱ ميليون كودك پيش از ۵ سالگى فوت مى كنند.
حدود ۲/۳ ميليون نفر تعداد كودكانى است كه همه ساله از عوارض حين تولد و عفونت هاى نوزادى در ۴۲ كشور مى ميرند.
حدود ۱۰۰ ميليون کودک خياباني در سراسر جهان وجود دارد.
حدود ۱ ميليون نفر كودك پنج تا هفده ساله اي در سراسر جهان در معادن كار ميكنند.
حدود ۱۵ تا ۳۰هزار پسر كمتر از ۱۵سال در پلاژهاي جنوب سريلانكا خودفروشي ميكنند.
حدود ۴۰ هزار كودك در هند، ۱۰۰هزار در فيليپين، ۱۰۰هزار نفر در تايوان و ... توسط مافياي شبكه قوادي ربوده و فروخته شدهاند.
حدود ۹۰ ميليون كودك به شدت از غذا محرومند.
حدود ۱۴۰ ميليون كودك - به ويژه دختران - تا به حال مدرسه نرفته اند و ۳۰۰ ميليون خردسال به اطلاعات دسترسي ندارند.
نيمي از ٣/٦ ميليون كشته شده در جنگهاي سالهاي ١٩٩٠ تا ٢٠٠٣ را كودكان تشكيل ميدهند. در كشورهاي هائيتي، سودان و ليبريا از سال ۱۹۹۰ميلادي، ۶/۱ ميلون كودك و نوجوان در جنگ كشته شدهاند اما فقر همچنان جلاد اول است.
فقر عامل اصلي افزايش تجارت کودکان است به صورتي که تنها در جنوب شرقي اروپا تجارت کودکان طي 3سال گذشته 2 برابر شده است.
مسئولان پاكستانى پس از بررسى هاى مختلف بر وضعيت كودكان آسياى جنوبى اعلام كردند: حدود ۴۰ هزار نفر كودك از كشورهاى پاكستان، هند، بنگلادش و كامبوج به كشورهاى عربى براى كار قاچاق مى شوند كه تعدادى از اين كودكان بين چهار تا شش سال هستند.
در تايلند از ۲۰۰هزار روسپي، ۳۶هزار نفر آنها كودكان دختر هستند. حدود ۳۵ درصد زنان روسپي تايلندي نيز دختر هستند يعني قبل از سن ۱۸سالگي وارد توريسم جنسي شدهاند.
به گزارش يونيسف، نسبت كودكانى كه عليه سرخك ايمن شده اند از ۶۲ درصد در سال ۱۹۹۰ به ۵۰ درصد در سال ۱۹۹۹ كاهش يافت.
براى رسيدن به برنامه هاى توسعه هزاره تا سال ۲۰۱۵ بايد حدود ۴۰ تا ۷۰ ميليارد دلار براى كاهش فقر كودكان در سراسر جهان هزينه شود، اين در حالى است كه تنها سالانه حدود يك تريليون براى صنايع نظامى در جهان هزينه مى شود.
خوب، اين آمار و ارقامي بود كه از بعضي جاهايي كه رفته بودم جمع كردم تا هركسي كه هر جايي زندگي ميكنه ببينه روي اين كره خاكي چي ميگذره ببينه دور و اطرافش چه خبره حالا كشوراي ثروتمند دنيا پولهاي هنگفتي براي ساخت هواپيماهاي جنگنده، سلاحهاي ميكروبي، بمبهاي اتمي، مينها، سلاحها و هزار و يك چيزه ويرانگر ديگه هزينه كنن و حرف و شعار دموكراسي، حقوق بشر، حمايت از كودكان، تجارت جهاني، زندگي بهتر، دنياي بهتر و از اينجور حرفها بزنن.
منابع: بولتن داخلى يونيسف - روزنامه همشهري (ويژه نامه نوجوان – دوچرخه)
www.donya-e-eqtesad.com - www.donya-e-eqtesad.com - www.sharghnewspaper.com - www.hamshahri.org - www.koodekan.com
چند وقت پيش بهتون گفته بودم كه بعد از سالها با بچهها رفتيم باغ وحش و صحنههايي ديدم كه تصميم گرفتم بعد از تماسها و پيگيري هايي كه كردم براتون كل ماجرا رو بنويسم.
بعد از سالها با بچهها رفتيم باغ وحش و چند تا از بچه هاي فاميل رو هم برده بوديم. بعد از پرداخت 2 تا وروديه (يكي ورود به محوطه پارك ارم و يكي ديگه هم براي ورود به محوطه باغ وحش) اولين چيزي كه نظرمون رو جلب كرد 3 تا گوزن نر بودن با شاخهاي بلند اول فكر كردم مصنوعي هستن چون اصلا تكون نميخوردن، وقتي جلوتر رفتيم ديدم كه يه مقداري حركت كردن و انگار ناي دويدن نداشتن، وقتي زمين زير پاشون رو ديدم پر بود از جدول كشي، توي اون محوطه كوچيك براي آدم زمين صافي نبود كه راه بره چه برسه به اون گوزنها كه بايد يه دشت وسيع پيش روشون باشه، از مسئولشون پرسيديم و گفت كه قبلا اينجا فضاي سبز و درختكاري بوده و چون خشك شده اينجا رو براشون درست كردن و آوردنشون اينجا ( البته گوزنا شانس آوردن كه گلدونها خشك نشده بودن وگرنه ...)
بچهها رو براي ديدن خرسا به قفس بغلي برديم، واقعا كه محيط نگهداري اونا هم خيلي شبيه محيط زندگي خودشون تو جنگل بود، چند تا لاستيك آويزون، خونشون كه بيشتر از آهن پاره بود و داخل قفسشون هم هيچ درخت و يا فضاي سبزي نبود، حوضچه آب سياهي كه براي آبتني بود، اندازش اونقدر كوچيك بود كه فقط بايد ميپريدن توش و در ميومدن و حتي يه دور هم نميتونستن بزنن البته خوب براي همين بود ديگه براي قايق سواري كه نميخواستن (البته جنگلهاي الان ما هم دست كمي از اين قفس ندارن، پر از آشغال، درختاش كه همينجوري قطع ميشه و يا هر چند وقت يكبار يه آتش سوزي عمدي يا غير عمدي و ...)
بعد از ديدن ميمونها كه اونا هم توي شرايط مشابهي بودن به محوطه آهوها رسيديم، يه آقايي با قد كوتاه واستاده بود توي محوطه كه بچه ها و يا مردم نيان داخل و يا به آهوها چيزي ندن و با يه پسري هم كه بهشون پفك داد دعوا كرد كه: مگه اينا پفك ميخورن بهشون پفك ميدي؟
بچه ها از آهوها خوششون آومده بود يه نيم ساعتي رو اونجا واستاده بوديم و توي اين نيم ساعت نگهبان آهوها دو سه تا سيگار دود كرد و آشغالش رو هم انداخت توي همون محوطه نگهداري آهوها (فكر كردم آگه آهوها پفك نميخورن فيلتر سيگار شايد بخورن وگرنه...)
يه مقدار جلوتر يه قفس بود كه روش نوشته بود گربه وحشي آسيايي توي قفس رو كه نگاه كرديم يه قفس ديگه بود دقيقه به اندازه 2 در نيم متر كه يه گربه وحشي توش بود كه باور كنيد براي دور زدن به زحمت ميتونست اين كار رو انجام بده هر چي اون دور و اطراف رو گشتيم تا از نگهبونا بپرسيم كه چرا اين بدبخت رو توي اين قفس به اين كوچيكي انداختن هيچكس نبود.( البته بعدش فكر كردم كه احتمالا چون جزو يكي از سريعترين دوندههاي دشت و صحرا هستش براي تبيه انداختنش توي اون قفس تا....)
قفس پرنده ها رو هم كه مثل يه پيتزا برش زده بودن با كف سيماني، شيرهاي با اون عظمت توي يه قفس تنگ با زميني كه بي انصافي نباشه سراميك يه دستي داشت، يه جفت گرگ و روباه كه وقتي توي قفسشون بودن اونقدر شبيه طبيعت بود كه آدم فكر ميكرد توي جنگلن و گربههايي كه توي خيابوناي تهرون قاطي آشغالا راحت ترن تا اونجا، عقابها، شاهينها و حيوونهاي ديگه هم وضع نگهداريشون يكي از يكي افتضاح تر بود.
خلاصه وقتي اومديم خونه از 118 تلفن اداره حمايت از حيوانات رو گرفتم و زنگ زدم، از اونجا رفته بودن و همون خانومه شماره جديدشون رو داد. تماس گرفتم، يه خانومي گوشي رو برداشت. بهش گفتم ما به بچه ها ميگيم كه با حيوانات خوب رفتار كنن وقتي كه حيوانات رو توي اون وضع توي باغ وحش ميبينن چه انتظاري ميشه ازشون داشت گفت شما درست ميگيد و خيلي موضوعهاي ديگه رو بهش گفتم و بهم گفت كه اينا رو فاكس كنيد.
تمامشون رو نوشتم و چند عكس هم كه گرفته بودم تو يه برگه ديگه كپي گرفتم و به همراه نامه براشون فاكس كردم.
دو رو ز بعد تماس گرفتم همون خانومه بود وصل كرد به خانونم.....كه براي اون هم توضيح دادم و اون جواب داد كه آقاي دكتر....خيلي پيگيري كرده ولي تا حالا توي اين چند سال جوابي به ما داده نشده وضعيت حيوونات و نگهداريشون بدتر هم شده.
پرسيدم چرا کار ديگهاي انجام نميديد؟
بريده بريده گفت كه حرف ما خريداري نداره و از طرفي هم هيچ وقت جواب درستي به ما ندادن.
پرسيدم: مسئوليت پارك ارم و باغ وحش با هركسي كه هست بايد جوابگو باشه چون مسئوله؟
گفت: والا چه عرض كنم.
خلاصه اون چيزي نگفت و من هم با سكوتش جوابم رو گرفتم.
نميدونم شما هم شنيديد يانه كه ميگن: وقتي يه بچه به دنيا مياد به خاطر اين موقع به دنيا اومدن گريه رو شروع ميكنه كه ميدونه پا توي چه دنيايي داره ميذاره، ميدونه كه توي اين دنيا بيشتر از زيبايي و خوبي، زشتي و پليديهاي زيادي هستش. البته اين در حد يه حرف هستش. ولي مطمئناً براي خيليها شده كه بازي بچههارو ببينن و پيش خودشون بگن كه: < خوش به حالشون، چيزي عين خيالشون نيست، توي دنياي خودشون هستن، كاشكي ما هم جاي اونا بوديم> و بعضي وقتا كه مشكلاتمون زياد ميشه گذشتهها و دنياي پاك بچگي رو حسرت ميخوريم .
البته زماني هم كه بچه بوديم كاراي آدم بزرگا رو تقليد ميكرديم و دوست داشتيم زودتر بزرگ بشيم و توي جمع آدم بزرگا باشيم ولي دريغ از اينكه هر چي آدم سنش بيشتر ميشه مسؤوليتها، مشكلات و سختيها هم بيشتر ميشه.
راستي 15 / تير / ؟؟13 روزي بود كه من با گريه به دنيا اومدم.
ديروز بعد از سالها با بچهها رفتيم باغ وحش صحنههايي ديدم كه تصميم گرفتم شنبه اولين كارم اين باشه كه تماس بگيرم چند جا تا شايد حداقل براي سوالهايي كه توي ذهن خودم بوجود اومده يه جواب پيدا كنم ولي هم مورد ديگهاي پيش اومد و هم اينكه خواستم بعد از تماسها و پيگيري هايي كه كردم براتون كل ماجرا رو بنويسم.
شنبه موقع اومدن با مترو به سركار، وقتي درها در حال بسته شدن بود دو تا پسر بچه در حال دويدن بودن تا سوار شن يكيشون سوار شد و اون يكي رو مامور ايستگاه گرفت و اوني كه سوار شده بود داشت از پشت شيشه نگاه ميكرد. حدود 10 سالش بود. با يه پيرهن آستين كوتاه آبي رنگ، يه شلوار جين و يه جفت دمپايي كه يكيش رو با نخ دوخته بود بعد از حركت كردن در حالي كه مردم بهش خيره شده بودن از توي پيرهنش يه بسته آدامس در آورد و شروع كرد به فروختن اونها و داد ميزد. سه تا بسته آدامس 200 تومن. ايستگاه بعد پياده شد و رفت توي يه واگن ديگه تا شايد اونجا هم مشتري پيدا كنه.
داشتم تيترهاي روزنامه همشهري ( شنبه 11 / 4 / 84 ) رو ميخوندم كه توي صفحه ايرانشهر يه تيتري بود با عنوان دست نياز چو پيش كسان ميكني دراز ...
شروع كردم مطلب رو خوندن كه بعضي از قسمتهاش رو براتون مينويسم.
اين روزها در ميان روزنامه فروشان سر چهارراهها و گلفروشان چراغ قرمزها، عدهاي ديگر هستند كه ميخواهند با دستمالي كردن شيشه خودروتان پولي بگيرند يا آدامس و فالي بفروشند. دلخور ميشوند اگر به آنها بگويي گدا....وقتي وزير رفاه و تامين اجتماعي اعلام ميكند كه 7 / 1 ميليون نفر از جمعيت كشور زير 43 هزار تومان در آمد دارند، برخورد با اين صحنهها با هر نجوايي، غير مترقبه نيست.
اما هم دزدي و هم گدايي هردو مطابق ماده 2 قانون مجازات اسلامي، مجازات دارد و جرم شناخته ميشود، كما اينكه در ماده 712 همين قانون آمده : ( هر كس تكدي يا كلاشي را پيشه خود قرار دهد و از اين راه امرار معاش نمايد و يا ولگردي نمايد، به حبس از يك تا سه ماه محكوم خواهد شد.)
.....ديگر مصاديق تكديگري ...فالفروشي، زيارتنامه خواني در قبرستانها، فروشندگي آدامس و شكلات و ... تغيير در اندام و جسم براي درخواست كمك و ... است.
......سال 79 بر اساس بررسي ستادهاي استاني جمع آوري متكديان، 22 هزار و 938 گدا در ستادها ساماندهي شدند كه 21 هزار و 293 نفر مرد و يكهزار و 545 نفر زن ( توجه : جمع اين دو تا ميشه 22838 و من خواستم عين اون چيزي كه توي روزنامه نوشته شده بود رو دقيقا بيارم)
در سال 1380...از مجموع 17 هزار و 279 نفر گداي جمع آوري شده 14 هزار و 42 نفر مرد و سه هزارو 237 نفر زن بودند
آمار 9 / 86 در صدي گدايان متاهل وقتي در كنار آماري قرار ميگيرد كه 46 در صد آنها جدا از همسر خود زندگي ميكنند يا 5 / 65 درصد آنان شبها بيرون ميخوابند نشان از ضعف بنيانهاي خانوادگي و فقدان مهر و محبت در ميان آنان دارد.
و اين شرايط جكايت از آن دارد كه فقدان امنيت شغلي ........و برخي ضعفهاي بنيان خانوادگي و عاطفي، همگي سبب شده تا تلاشهاي مختلف در دورههاي گوناگون وضعيت ايران با شكست مواجه شده و عملا گدايان اين روزها با تغيير در گفتار و رفتار، بقاياي خود را حفظ كنند.
و كنار اين مطلب يادداشتي بود با عنوان ( از جمع آوري تا جمع آوري) و آخرش يه جمله بود كه نوشته بود:
آيا باز هم تنها راه حل اين مسئله، نسخه جمع آوري است.
هوا خيلي گرم بود و اتاق من از همه جا گرمتر، از دريچه كولر از بس كوچيك بود اصلا باد نميومد و آفتاب گير بودن اتاق و كامپيوترهايي كه تو اتاقم هست گرماي اتاق رو بيشتر ميكنه بعضي وقتا از بس اتاق گرم بود ميرفتم توي اتاقاي ديگه كه خنكتر بود ديگه تحمل گرما رو نداشتم به يكي از مديراي شركت گفتم كه اتاقم خيلي گرمه و اگه ميشه يه كولر براي اونجا بگيريد، اون بنده خدا هم كه گرماي اونجا رو حس كرده بود گفت باشه، خودت امروز برو و چند مدل ببين و قيمت كن تا بخريم.
رفتم سه راه امين حضور چند جا مدلهاي مختلف رو قيمت كردم. كولرهاي آبي، سلولزي،اسپليت گازي، پنجرهاي و قيمتهاش از 70 هزار تومان تا 1800000 تومان بود.
يه جايي كه قيمتاش نسبت به جاهاي ديگه مناسب تر بود نشستم و صاحب مغازه رفت تا بعد از جواب دادن به تلفن كاتالوگ برام بياره.
2 تا خانوم با يه آقا اومدن تو و ظاهرا يه مدل كولر گازي رو كه قبلا ديده بودن و پسنديده بودن رو ميخواستن بخرن، فروشنده مغازه اومد و دوباره داشت براشون توضيح ميداد.
ماركش سامسونگه، 3 رنگه دودي، نقرهاي و سفيد داره، شكلش هم كه ميبينيد 4 گوشه و مثل قاب عكس به ديوار ميچسبه، باد از 3 طرفش مياد و ... و در اخر هم گفت قيمتش 1700000 تومن هستش. تو همين حين يه پسر حدودا 30 ساله اومد تو خيس عرق بود، يه شناسنامه دستش بود به فروشنده گفت يه مقدار پول جور كردم، شناسنامه خودم رو هم آوردم تا پيشتون باشه، فروشنده گفت صبر كن تا با صاحب مغازه صحبت كني.
كاتالوگ رو برام آوردن، كنجكاو شده بودم، چشمم به كاتالوگ بود و گوشم به اونا.
يكي از خانوما گفت قيمت آخرتون چنده؟
فرشنده گفت: پذيراييتون گفتيد 110 متره پس حداقل 2 تا ميخواهيد. آخرش هركدوم رو دونهاي 1650000 تومن ميديم با نصب رايگان.
خلاصه معامله تموم شد و مرده كه همراه خانوما بود مبلغ 1500000 تومن تراول داد و قرار شد بقيش رو فردا موقع تحويل و نصب بده ( يعني 2 تا كولر گازي شد 3300000 تومن).
صاحب مغازه اومد طرف من و پرسيد: كدوم مدل رو پسند كرديد؟
با اشاره به پسر جوون گفتم اول كار اين آقا رو راه بياندازيد. پسره اومد جلو و گفت آقا يه دونه از اين كولرهاي آبي كوچيك كه داريد ميخوام ظهر اومدم پولم كم بود، رفتم و جور كردم ( قيمت كولر آبي 70 هزار تومن بود) 20هزار تومن كم دارم شناسنامه خودم رو آوردم پيشتون بمونه تا يه هفته ديگه بقيش رو ميارم.
صاحب مغازه گفت نميشه ما اينجا نسيه كار نميكنيم برو از يه جاي ديگه بخر.
پسر جوون گفت: قيمت كردم شما از بقيه جاها 5 هزار تومن ارزونتر ميديد. تو رو خدا بچم تازه به دنيا اومده و خونهاي كه اجاره كردم صاحب خونه گفته بود كولر با خودت. منم تا حالا نداشتم كه بخرم، خونه گرمه و ميترسم زن و بچم مريض بشن.
فروشنده قبول كرد تا بهش كولر رو بده ، منم كارت مغازه و يه كاتالوگ ازش گرفتم و اومدم بيرون.
سرچشمه سوار تاكسي شدم و اومدم به سمت پايين توي تاكسي كه نشستم يه سرود داشت از بلندگوها پخش ميشد.
مردم خوب و با صفا/ما همه دست تو دست هم/ همگي پا صندوق راي/سوم تير يار هميم/حك شده راي من و تو/جمعه پيش رو برگهها/اما يكي دو تا قدم/مونده هنوز تا به رجا/دست من و تو بايد اين/تبعيضا رو چاره كنه/كي ميتونه جز من وتو درد ما رو چاره كنه/عاشق خدمت و جهاد/ريشه كن فقر و فساد/موافق علم و سواد محمود احمدي نژاد/اومده تا جوونترا توان خدمت بگيرن....اومده تا عدالتو واقعي اجرا بكنه/حرف نزنه عمل كنه/عهد رو فراموش نكنه/ عهد رو فراموش نكنه/محمود احمدي نژاد
يهو صداي داد وفرياد راننده بلند شد، انگار يكي از اين دوره گردهاي خيابوني كيسه كاغذاش از روي كولش افتاده بود زمين جلوي ماشين و راننده داشت داد و بيداد ميكرد كه زودتر برش داره، من و يكي از مسافرا به راننده كه حدود 60 سالش بود گفتيم پدر جان چرا اعصاب خودت رو خورد ميكني اون بنده خدا هم داره جمع ميكنه.
راننده گفت بابا اعصاب برام نمونده با 65 سال سن بايد توي اين گرما بيام و مسافر كشي بكنم.
ازش پرسيدم اين cd هستش يا از راديو پخش ميشه؟
گفت نه cd هستش و ديروز 3 تا گرفتم.
پرسيدم اضافه نداري؟
گفت چرا موقع پياده شدن بهت ميدم.
موقع پياده شدن cd رو بهم داد. توي خونه وقتي داشتم سرود رو گوش ميكردم فكرش رو كردم، آيا ميشه مردمي كه با اميد رفتن پا صندوق راي، پيرزني كه ناي راه رفتن نداره، زني كه با بچه شيرخوارش توي گرما اومده راي بده، نوجووني كه براي اولين بار توي صف راي واستاده و يا خيلي از آدمايي كه اومدن و راي دادن و با هزار اميد، اميد زندگي بهتر و راحتتر، فرداي روشنتر براي خودشون و بچههاشون پاي صندوق اومدن بهتر بشه، آيا تبعيضايي كه بين قشر مرفه و پولدار وقشر كم درآمد و فقير جامعه و خيلي آدماي ديگه هستش حداقل كم بشه، آيا اين فقر و فسادي كه هست ريشه كن ميشه، آيا ميشه عدالت واقعي اجرا بشه، آيا ميشه جووني رو كه ليسانس داره و بيكاره، بره سر كار و و حداقل مثل مديرايي كه از چند جا منبع درآمد دارن شاغل بشه آيا ميشه اين گرونيهايي كه روز به روز بيشتر ميشه و درآمد كم كارگرا و خيليهاي ديگه درست بشه.
خدا كنه رئيس جمهور آينده به فكر سربلندي و آبادي كشور عزيزمون، به فكر حل شدن مشكلات و راحتي مردم مهربونمون باشه و خداكنه عهدش رو فراموش نكنه محمود احمدي نژاد.
بدجوري به هم ريخته هستم، به قول بچهها قاط زدم. از اينهمه چي بگم فاصله طبقاتي زيادي كه بين مردم وجود داره فقر مشكلات مالي و خيلي چيزاي ديگه.
ديروز خيلي مستاصل بودم مشكلي داشتم كه رفتم دنبالش تا شايد حل بشه باهزار اميد رفتم و نااميد برگشتم. اعصابم بهم ريخته بود بيهدف به سمت پايين حركت كردم و قدم زنون داشتم ميومدم، يه مقدار پايينتر از پارك ملت كنار خيابون روي صندلي نشستم و توي فكر بودم كه چرا دنيا اينجوريه چرا خدا از اينهمه تبعيض و فقر و بدبختي آدما قهرش نميگيره، انگار خدا هم با پولداراس چون اونا روز به روز پولدارتر ميشن و فقيرا روز به روز
بدبخت تر.
تو همين فكرا بودم كه يكي بهم گفت آقا گل نميخواي، سرم رو بالا كردم ديدم يه دختر بچه حدودا 8 ساله با چشماي مشكي قشنگي كه داشت توي چشام زل زده بود و دوباره بهم گفت آقا گل نميخواي، نمي دونستم چي بگم چون خودم هم حدودا 700 تومن پول توي جيبم بود (نخنديد براي خيليها اين اتفاق ميفته) و بايد تا جنوبي ترين نقطه شهر ميرفتم و ميترسيدم كه پولم نرسه، پرسيدم شاخهاي چنده گفت 200 تومن يه دويست تومني بهش دادم و گفتم گلش رو ميدم به خودت بزن به موهات، چيزي نگفت يه شاخه گل رو گذاشت كنارم روي نيمكت و رفت كنار خيابون وايستاد داشتم نگاش ميكردم كه يه پسري با لباس مرتب درحالي كه از كنارم رد ميشد گفت آقا سيگاري نميخواي، جوابش رو ندادم و دوباره دختركوچولو رو نگاه كردم ديدم يه زانتياي مشكي رنگي كه صداي آهنگ آهاي خوشگل عاشق داشت از توش ميومد آروم كرد و اومد كنار خيابون دختره هم فكر ميكرد كه ميخوان گل بخرن، بدوبدو رفت كنار ماشينشون ولي دختره كه جلوي زانتيا نشسته بود ميخواست ليوان آب ميوهاي رو كه ظاهرا ازش خوشش نيومده بود بيرون بريزه و دختر كوچولو رو نديد و ريخت روش.
از جام بلند شدم گفتم الان دختره از ماشين مياد بيرون ولي نه! فقط به دختر كوچولو گفت ببخشيد، كه يه پسري از عقب زانتيا شيشه رو داد پايين و گفت تقصير خودت بود كي گفت بياي اينجا اگه ميرفتي زير ماشين چي نميدونستم چيكار بايد بكنم دختر كوچولو فقط لباسش رو يه نگاه كرد و دوباره واستاد كنار خيابون...
حالم از اينهمه خودخواهي داشت بهم ميخورد يه مقدار پايين تر ايستگاه اتوبوس بود بليط گرفتم و منتظر اتوبوس شدم كه يهو صداي آكاردئون همراه با صداي يه پسر جوون كه داشت آهنگ تو عشق مني مادر رو ميخوند شنيدم اومد طرف ايستگاه و بعضيها بهش پول دادن و جلوي من كه رسيد بهش گفتم من بهت گل ميدم خنديد، گل رو گرفت و جلوي آكاردئونش نصب كرد و گفت دمت گرم.
داشتم با نگام دنبالش ميكردم كه ديدم يه مرد هيكلي گلهاي دختر كوچولو روگفته و دختره هم داره گريه ميكنه، خواستم برم ببينم چي شده كه از حرفاشون متوجه شدم كه يه جورايي سد معبر كرده، خوب تقصير دختر كوچولو بود بايد به جاي گل فروشي كنار خيابون توي يه مغازه خوشگل كه توش گلهاي رنگارنگ هست و باد كولر گازي هم بهش ميزد واميستاد و درحالي كه كتاب دختر شاه پريون رو ميخوند مشتريهاش گل ميفروخت.
اتوبوس اومد و سوار شدم، قيافههاي خسته آدما رو كه ديدم دوباره ياد مشكل خودم افتادم، بالا سر دو تا پير مرد كه نشسته بودن وايستادم، يكيشون داشت ميگفت: آخه من با اين حقوق چجوري زندگيم رو بچرخونم مرغ كيلويي 1600 تومن، نون دونهاي 10 تومن، ميوه هم كه نخوريم پول آب و برق كه بايد بديم ولي بازم خدايا شكر.
توي فكر رفتم و دنبال راه حل براي مشكل خودم ميگشتم، قاط زده بودم من هم مثل آدماي توي اتوبوس قيافم درهم و گرفته شده بود ولي باز هم توي دلم گفتم خدايا شكر.